‏نمایش پست‌ها با برچسب از وبلاگ‌های دیگر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از وبلاگ‌های دیگر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

تروریستهای محترم!


لینک به منبع

بی بی سی: آمریکا سازمان مجاهدین خلق را از فهرست گروه‌های تروریستی خارج می‌کند
آمریکا مجاهدین را تروریست بداند یا نداند، ما از یاد نخواهیم برد که دست مجاهدیم به خون ایرانیهای زیادی (که در حملات تروریستی آنها کشته شده اند) آلوده است.
آمریکا آنها را تروریست بداند یا نداند، ما به یاد داریم که آنها سالها نوکری صدام را کرده اند و خائنانه علیه کشورشان جنگیدند.
آمریکا آنها را تروریست بداند یا نداند، ما به خاطر داریم که آنها کمونیستهایی هستند که زیارت عاشورا می خوانند و خرجی شان را از کاپتالیستها می گیرند و ریاکارتر از این هم مگر می شود بود؟!
آمریکا آنها را تروریست بداند یا نداند، ما یادمان هست که این سازمان به طور منظم عقاید اعضایش را (به نقل از اعضای جداشده) تفتیش می کند و حتی از حکومت فعلی هم بیشتر در زندگی شخصی اعضایش دخالت می کند.
آمریکا مجاهدین را تروریست بداند یا نداند، ما هیچ جوری توی کَتِمان نمی رود که چنین خرهایی را جای قناری به ما جا بزنند.

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

یک تروریست همیشه تروریست است چه در لیست تروریستی آمریکا باشد چه نباشد!



مروز در خبرها خبری منبی بر این وجود داشت که آمریکا سازمان مجاهدین خلق را از فهرست گروه‌های تروریستی خارج می‌کند در این مطلب قصد داریم به موشکافی دقیق این مساله بپردازیم مطمئنا مساله ای که آشکار است این است که مطمئنا ایالات متحده آمریکا این عمل را بعنوان یک اهرم فشاری در کنار سایر اهرم فشارها مانند تحریم و … برای رام کردن دولت ایران در مساله هسته ای قرار داده است و سیاست مداران آمریکایی هر چقدر که کودن باشند این مطلب را متوجه هستند که از این گروه نمی توانند بعنوان یک آلترناتیو در برابر رژیم تهران استفاده بکنند زیرا اولا برای جایگزینی حکومت افراد بهتری نیز مانند رضا پهلوی یا میر حسین موسوی هستند که مطمئنا آینده منافع آمریکا را نیز به خطر نمی اندازند دوم اینکه مجاهدین هیچ پایگاه مردمی در میان مردم ایران ندارند و سوم این نیز که آمریکایی ها به خوبی این مساله را از لحاظ نظامی درک می کنند که نمی توانند از ارتش 5000 هزار نفری خانه سالمندان اشرف در برابر نیروی نظامی رژیم که بنا به اعتراف سایت  globalfirepowerجزو دوازده ارتش برتر دنیاست و سپاه پاسداران رژیم تنها 300000 عضو دارد و همه کارشناسان نظامی هشدار داده اند که حمله به ایران می تواند آتش جنگ را در دنیا بیفروزد استفاده بکند این کار تنها نفعی که برای مجاهدین می تواند داشته باشد این است که این گروه تروریستی می تواند در خاک آمریکا دفتر باز بکنم حساب های بانکی خود را به آمریکا انتقال بدهد اعضای این سازمان برای خرید سیاستمداران خائن راحت تر به سنا رفت و آمد بکنند تلوزیون سیمای آزادی بروی هاتبرد پخش شود و مریم رجوی از ویلایش در پاریس گاهی اوقات بتواند برای تفریح  و گردش به آمریکا بیایید و فایده مهمترش این است که شاید مسعود رجوی اگر زنده باشد بتواند بعد از سالها از چاه فاضلاب اشرف به بیرون بیایید و هوای آزاد را تنفس بکند.این عمل یک عمل صرفا سیاسی برای تحت فشار قرار دادن رژیم است و اگر رژیم حاضر به امتیاز دادن بشود مطمئنا آمریکا دوباره فشار های خود را بر علیه پادگان اشرف زیادتر خواهد کرد.
اما موضوعی که دارای اهمیت است این است که سازمان مجاهدین خلق برای مردم ایران همیشه یک گروه تروریستی بوده و خواهد بود رئیس این سازمان مسعود رجوی کسی است که از هیچ خیانتی در حق ایران دریغ نکرده است مسعود رجوی کسی است که در زمان شاه نه تنها بخاطر عملیات تروریستی بله زدن بانک و کشتن نگهبان بانک تحت تعقیب بود و وقتی گیر ساواک افتاد نهایت همکاری را با ساواک برای نجات خود از اعدام انجام داد تا جایی که حاضر شد عده ای از بهترین فرزندان ایران از جمله محمد حنیف نژاد که ازی روئسا سازمان بودند را لو بدهد تا توسط شاه اعدام شوند ولی خودش به زندگی کثیفش ادامه بدهد مطمئنا اگر تنها محمد حنیف نژاد هم زنده بود نه مسعود رجوی توانایی جولان پیدا می کرد نه رئیس می شد و نه سازمان به این درجه از انحطاط می رسید سازمان تروریستی مجاهدین خلق بعد از انقلاب از هیچ کمکی به امام خمینی دریغ نکرد ولی زمانی که مسعود رجوی متوجه شد که خمینی قصد رئیس جمهور کردنش را ندارد بروی او شمشیر کشید و بخاطر خودخواهی خود باعث کشتار بیش از دهها هزار نفر از اعضای این سازمان بدست انقلابیون و آواره شدن حدقلا ده هزار نفر دیگر از اعضای این سازمان شد.
سازمان مجاهدین خلق گروهی است که از هیچ عمل کثیف و جنایتکارانه ای در زمان جنگ ایران و عراق بر علیه ایران دریغ نکرد از جاسوسی برای صدام گرفته تا کشتار حدقلا 50000 سرباز ایرانی که مطمئنا این گروه توانایی رویارویی مستقیم با سربازان ایرانی را نداشت و در قالب جاسوس و پوشیدن لباس سرباران ایرانی اقدام به این کار کرده است.سازمان مجاهدین خلق سازمانی است که در جمان جنگ ایران و عراق با نصب فرستنده هایی در مناطق مسکونی به راحتی هواپیماها و موشک های صدام را به آن ناحیه هدایت می کرد تا جایی که تنها در یک مورد در یک جشن تولد در تهران 80 کودک بیگناه جان خود را از دست دادند اعضای این سازمان در زمان جنگ بطور فعال برای صدام جاسوسی می کردند و بارها دست به ترور نظامیان ایران که برای دفاع از کشورشان با صدام مبارزه می کردند را زدند رادیوی مجاهدین و رادیو بغداد نیز نهایت سمپاشی روانی را انجام می داد اعضای این گروه تروریستی بطور فعال در شنود های مکالمات ایرانیان و شکنجه و اطلاعات گرفتن از اسیران ایرانی و یا فرستادن جاسوس به میان اسیران ایرانی به دلیل مسلط بودن به فارسی ترکی کردی و عربی و سایر زبان های بومی ایران مورد استفاده قرار می گرفتند و مطمئنا عملیات های خرابکارانه زیادی را نیز در پشت خطوط انجام می دادند و صد در صد در عملیات های حجومی عراق عراقی ها نیاز به مترجم داشتند و همیشه تعدادی از اعضای این سازمان را همراه خود می بردند.و در مناطق پشت جبهه اعضای این سازمان مختصات جغرافیایی لازم را برای زدن یک منطقه به صدام می دادند. در زمان جنگ اینها تنها جزو خیانت های کوچک مجاهدین است و مطمئنا اگر روزی آرشیو های اطلاعاتی رو شود اطلاعات بیشتری از خیانت های این سازمان در زمان جنگ ایران و عراق رو خواهد شد.درعملیات انداختن بمب شیمیایی به حلبچه مریوان پیرانشهر نیز اعضای مجاهدین مشارکت فعال داشتند.

بعد از جنگ مسعود رجوی این موجود کثیف و خائن با وجود اینکه اطلاع داشت عملیاد مرصاد به هیچ نتیجه ای نمی رسد اما بخاطر اینکه صدام از او خواسته بود تا از جمعیت ارودگاه اشرف بکاهد سه هزار نفر راز افراد این سازمان را بطور دستچین راهی قبرستان مرصاد کرد در زمان انتفازه شیعیان عراق و قیام کردها که باعث کشتار 600 هزار نفر توسط صدام شد مجاهدین بطور فعال بعنوان بازوی سرکوب صدام به کار گرفته می شدند که یکی از معروف ترین آنها عملیات 8 مارس بود که مریم رجوی داد می زد کردها را زیر تانکهای خود بگیرید صدها شاید هزاران کودک بی گناه کرد در این عملیات بطور وسیعی کشتار شدند سازمان مجاهدین خلق بعد از جنگ نیز در مناطق مختلفی از ایران عملیات خمپاره زنی و بمب گذاری انجام داد که باعث کشته شدن عده زیادی شد.در زندان های این سازمان بدترین نوع شکنجه وجود دارد و  ده ها نفر از اعضا که در راه فرار از این سازمان دستگیر شده به بدترین نحو شکنجه زندانی و حتی کشته شده است.
این سازمان پس از رفتن صدام ارباب جدیدی پیدا کرد تا جایی که با لو دادن اطلاعات هسته ای رژیم حاضر شد بخاطر اینکه ممکن است مریم رجوی چندسال اخر عمرش رئیس جمهور ایران بشود!ایران را در معرض حمله نظامی قرار داد در هر حال لو دادن اطلاعات محرمانه یک کشور آن هم مساله مهمی مانند مساله هسته ای هر حکومتی بر سر کار باشد بزرگترین خیانت ممکن به کشور ایران است لابی های تروریستی این گروه در آمریکا هر کاری را برای افزایش تحریم های اقتصادی که فقط باعث فقر بیشتر مردم کشور می شود انجام می دهند خلاصه اینکه این سازمان با پولهای کثیف صدام عربستان و .. از هیچ خیانتی در حق ایران دریغ نکرده است.و برای مردم ایران این گروه چه در لیست تروریستی دولت ایالات متحده باشد و چه نباشد یک گروه تروریستی است.

آقایان سیاست مدار آمریکایی اگر لیست بالا مصداق بارز تروریست نبود تعریف شما از تروریست چیست؟اگر صدام تروریست بود همدستانش در سرکوب و کشتار تروریست محسوب نمی شود؟

خروج نام مجاهدین از لیست تروریستی آمریکا،نوید جنگ است وآینده ای تاریک برای ایران!/حمله به ایران و واگذاریش به مجاهدین خلق؟!


وبلاگ گمنامیان

بنا به گزارش رادیو فردا، گویا قرار است وزارت امورخارجه آمریکا، نام گروه مجاهدین خلق را از لیست تروریستی خارج کند(منبعرادیو فردا).


این اقدام، نشانه ای خطرناک است،خصوصا اگر این واقعیت ها را کنار هم بچینیم:


- به یاد بیاوریم، که جریان قدرتمند تصمیم گیری در آمریکا، شرکت های اسلحه سازی و شرکت های نفتی هستند.
- کمتر از دو ماه آینده، شاهد انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا خواهیم بود.
- باراک اوباما تا کنون به ایران حمله نکرده و اجازه حمله به اسراییل را نیز نداده است، چرا که می داند چنین تصمیم گیری خطرناکی، می تواندبه قیمت انتخاب نشدن مجدد او تمام شود!
- دولت آمریکا بهتر از همه می داند مجاهدین خلق، تروریست هستند.


- مجاهدین خلق تنها گروه اپوزسیون ایرانی است که دارای تشکیلات است، هر چند که این گروه را باید فقط یک فرقه دانست.
- دولت آمریکا دنبال گروهی می گردد تا بعد از حمله، به عنوان دستنشانده در ایران مستقر کند.
- در صورتی که دولتی دمکرات و مردم سالار در ایران بر سر کار آیند، منافع شرکت های نفتی و اسلحه سازی غرب (که نفوذ بسیار گسترده ای در دولت آمریکا دارند) به خطر می افتد.
- دلیل آن نیز بسیار ساده است، اگر ایرانی مردم سالار شکل گیرد، دیگر کشورهای عربی، نیازی به خرید اسلحه های گران قیمت ندارند.
- در مرحله دوم، و در صورت استقرار دمکراسی پایدار، مردم ایران خواستار گسترش دمکراسی به کشورهای منطقه خواهند شد و این اقدام، منافع شرکت های نفتی که عملا مشغول غارت نفت خاورمیانه هستند را به خطر می اندازد.
- دولت آمریکا، می داند که نمی تواند وجود رژیم جمهوری اسلامی را در دراز مدت تحمل کند، اما در عین حال، سیاستمداران آمریکایی می دانند که اگر در ایران دمکراسی حاکم شود، دیگر خبری از رشوه های شرکت های نفتی و اسلحه سازی نخواهد بود.
در اینجاست که نقش اپوزسیون ایرانی مهم می شود، اگر ایرانیان به یکدیگر بپیوندند و شورای ملی تشکیل دهند، می توان کشور را به شیوه ای مسالمت آمیز به دمکراسی رهنمون گردید، این شورا می تواند جلوی جنگ را بگیرد، مردم ایران پتانسیل آنرا دارند که بدون خونریزی، این حکومت خونخوار را با حکومتی مردم سالار تعویض کنند.


نوشته های دیگر من درباره مجاهدین خلق را در این پیوند مطالعه بفرمایید. در این نوشته، به مقایسه سران مجاهدین و پل پوت پرداخته ام.


پی نوشت:
کسانی که نوشته های این وبلاگ و فعالیت های مرا در سایت بالاترین دنبال می کردند، شاهد هستند که نگارنده، تا چه حد سعی و تلاش داشت که در مورد این گروه تروریستی، روشنگری کند و علت پایان فعالیت من در بالاترین نیز همین بود.

قیافه های افسرده زنانی که در اشرف هستند، آینده غم انگیز ایران را نشان می دهد، اگر مجاهدین قدرت را بدست بگیرند

undefined

خروج مجاهدین خلق از لیست گروههای تروریستی به چه معناست و چرا در این زمان صورت می‌گیرد؟



لینک به منبع وبگاه آلفرد


سازمان مجاهدین خلق ایران از سال ۱۹۹۷ در لیست سازمانها و گروههای تروریستی بین المللی که وزات خارجه آمریکا همه ساله آن را منتشر میکند، قرار گرفت. پس از گذشت ۱۵ سال از آن زمان، امروز خبرگزاری های معتبر بین المللی خبر داده اند که وزارت خارجه آمریکا تصمیم گرفته است که در روزهای آینده این گروه را از لیست مذکور خارج کند. اما این خروج به چه معناست و چه پیامدهایی در پی خواهد داشت؟ و اینکه چرا در شرایط کنونی و در این زمان به خصوص اعلام میشود؟


مقدمه:


مجاهدین خلق یکی از گروههای موثر در سرنگونی رژیم پهلوی بود و رهبران و اعضای آن ابتدا به شدت از خمینی حمایت میکردند (مراجعه به اینجا). اما بعد از آنکه خمینی حاضر نشد که آنها را در قدرت شریک کند و با نامزدی مسعود رجوی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۵۸ مخالفت کرد، به تدریج با خمینی اختلاف پیدا کردند تا اینکه در سال ۶۰ عملا به مبارزه مسلحانه با رژیم متوسل شدند و بسیاری از مقام‌های آن را ترور کردند. پس از چندی در نتیجه فشارهای زیاد جمهوری اسلامی و سرکوب گسترده اعضای مجاهدین، بسیاری از آنها مجبور به خروج از ایران شدند. مسعود رجوی ابتدا به فرانسه فرار و در آنجا تلاش کرد که به فعالیت بر ضد رژیم بپردازد اما دولت فرانسه حاضر نبود به آنها اجازه استفاده از خاک خود به عنوان یک کمپ نظامی برای برنامه ریزی ترور و کشتار را بدهد. لذا مجاهدین مجبور شدند به دامان صدام حسین پناه ببرند؛ صدامی که در آن زمان به ایران حمله کرده و هزاران جوان ایرانی را در نتیجه عطش قدرت و کشورگشایی خود، به خاک و خون کشیده بود، صدام حسین استقبال جانانه‌ای از مجاهدین کرد و منطقه‌ای بزرگ در نزدیکی مرز با ایران را در اختیار آنها قرار داد و کمک‌های مالی و تسلیحاتی بسیار زیادی به آنها نمود. مجاهدین هم این لطف صدام را جبران نمودند و مجهز به تانکها، نفربرها و تسلیحات نظامی ارتش بعث، در تابستان سال ۶۷ به چند استان غربی ایران یورش بردند به این خیال که میتوانند چند روزه تهران را فتح کنند! اما تاریخ سرنوشت دیگری برای آنها رقم زده بود. مجاهدین در آن جنگ شکست مفتضحانه‌ای متحمل و چنین هزار مجاهد خلقی کشته شدند!


سالها یکی پس از دیگری گذشت تا اینکه در سال ۱۹۹۷، دولت آمریکا از یک طرف به دلیل سابقه خراب مجاهدین خلق در ترور چندین آمریکایی در دوران سلطنت پهلوی (منبع)، ادامه توسل به روشهای خشونت آمیز و ترور در سالهای پس از انقلاب، همکاری با صدام حسین در سرکوب گسترده کردها و شیعیان عراق (منبع) و نیز تاکید رهبری سازمان بر ترور و اعمال فشار به جداشدگان از سازمان در خارج از کشور و از طرف دیگر به خیال خام بهبود رابطه با جمهوری اسلامی و دولت وقت که در آن زمان خاتمی هدایت آن را بر عهده داشت، اقدام به قرار دادن نام این سازمان در لیست سازمانها و گروههای تروریستی نمود. پس از این اقدام و به دلیل دشوار شدن شرایط برای کسب درآمد و کمک از دولت‌های خارجی، سخت تر شدن فعالیت در خارج از کشور و نیز پس از سال ۲۰۰۳ به دلیل اشغال عراق توسط آمریکا، سرنگونی صدام حسین و خلع سلاح مجاهدین مستقر در اشرف به وسیله آمریکا، عملا سازمان نتوانست کار چندانی بر ضد رژیم انجام دهد و فعالیت‌های آنها تنها به افشاگری چند مورد از فعالیت‌های هسته‌ای حکومت و البته ساخت برنامه‌های طنز و پخش آن در شبکه تلویزیونی مجاهد (سیمای آزادی) محدود شد.


به صفحه وبلاگ گاه نوشته های آلفرد در فیسبوک بپیوندید تا از پستهای جدید از طریق فیسبوک مطلع شوید.


اصل مطلب:


نوشتن مقدمه بالا برای درک بهتر موضوع و پاسخ به سوالات مطرح شده لازم بود. اما اصل ماجرا. مجاهدین خلق با خرج پولهای بادآورده فراوان در آمریکا و اروپا به دنبال خروج از لیست سازمانهای تروریستی بودند. در اروپا موفق شدند که به دادگاه شکایت کرده و پیروز شوند. اما در آمریکا علیرغم صرف پولهای هنگفت و لابی گری های گسترده در کنگره و یا در نزد مقامهای پرنفوذ دولتهای سابق (مراجعه به این مطلب) و نیز برخورداری از حمایت گسترده نئومحافظه کاران تندرو و جنگ طلب همچون بولتون، مایکل موکاسی و غیره، وزارت خارجه آمریکا از خارج کردن نام آنها از لیست خودداری کرد. اما از حدودا ۱ سال پیش، وزارت خارجه موافقت کرده بود که تنها در صورت خروج کامل مجاهدین از کمپ اشرف، خروج آنها از لیست تروریستی را مد نظر قرار خواهد داد. چهار روز پیش آخرین گروه از جمعیت حدودا ۳۰۰۰ نفری مجاهدین کمپ اشرف را ترک کردند و به پادگان سابق آمریکا در نزدیکی بغداد معروف به کمپ لیبرتی انتقال یافتند و در نتیجه عملا کمپ اشرف، تعطیل شد.


با تعطیل شدن کمپ اشرف و استقرار مجاهدین در کمپ لیبرتی و پناهنده شدن تدریجی آنها به کشورهای مختلف در گوشه‌های مختلف جهان، عملا سازمان مجاهدین خلق انسجام خود را از دست داده و امکان انجام عملیات و کار تخریبی را نخواهد داشت. هدف اصلی آمریکا از این انتقال هم دقیقا همین بود. از آنجاییکه این کمپ زیر نظر سازمان ملل قرار دارد و از سوی دیگر با توجه به نزدیکی کمپ به بغداد و نیز نزدیکی روابط دولت شیعه نوری المالکی با رژیم جمهوری اسلامی، عملا مجاهدین مستقر در لیبرتی قادر به انجام هیچ کار موثری نخواهند بود. علت اعلام این تصمیم مبنی بر خروج مجاهدین از لیست در حال حاضر و در این زمان به خصوص هم از یک طرف به منظور اعمال فشار به جمهوری اسلامی و از طرف دیگر به دلیل تلاش دموکراتها برای به دست گرفتن دست بالا در رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا میباشد. اوبامای دموکرات میخواهد با این اقدام نشان دهد که در اعمال فشار به جمهوری اسلامی جدی است تا در آستانه انتخابات، اندکی از فشار جمهوری خواهانی که مرتبا بر فشار بیشتر بر رژیم تاکید میکنند، بکاهد.


لذا به نظر من دلایل اصلی اقدام دولت آمریکا در خارج کردن نام مجاهدین از لیست سازمانهای تروریستی به شرح زیر میباشد:


۱- از بین رفتن انسجام و یکپارچگی سازمان و نیز از بین رفتن پتانسیل آن برای ارتکاب اعمال تروریستی در نتیجه تخلیه کامل کمپ اشرف و پناهنده شدن تدریجی اعضا به کشورهای مختلف.


۲- فراهم کردن بستر قانونی لازم برای پناهنده شدن اعضای مجاهدین به کشورهای مختلف از طریق حذف برچسب تروریستی گروه.

۳- عزم دولت آمریکا برای فشار مضاعف بر جمهوری اسلامی به دلیل پافشاری لجوجانه رژیم بر ادامه برنامه هسته‌ای جنجالی خود علیرغم تحریم‌های گسترده بین المللی.


۴- ژست سیاسی اوباما از حزب دموکرات در مقابل حزب رقیب در آستانه رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری در ماه نوامبر.

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه



لینک به منبع
گزارشی از گفت‌وگو با انور ساسانی؛

آنکه از سیروس به اشرف رفته و برگشته

ایران > سیاست - نزهت جوادی کاشی:
او در خیال جوانی‌اش می‌خواست به فرنگستان برسد. سال79، یک‌سال بعد از اغتشاشات کوی دانشگاه دو برگه فکس زندگی او را عوض کرد. صورتش رنج کشیده است، دست‌ها‌یش بوی کار و چشم‌ها از بی‌خوابی خبر می‌دهد.
او در خیال جوانی‌اش می‌خواست به فرنگستان برسد. سال79، یک‌سال بعد از اغتشاشات کوی دانشگاه دو برگه فکس زندگی او را عوض کرد. صورتش رنج کشیده است، دست‌ها‌یش بوی کار و چشم‌ها از بی‌خوابی خبر می‌دهد. اما حالا مصمم حرف می‌زند: انور ساسانی.
یک روز در ساختمان همشهری با او قرار گذاشتم. پس از بازگشت از اشرف، جامه کار پوشیده، ‌در یک کارگاه تولید دستمال کاغذی تحصیل‌دار است. شب قبل هم شب‌کار بود اما هر چه بیشتر حرف ‌زدیم بیشتر به شوق می‌آمد.
تهران - بازار آهن سیروس
انور، می‌گوید من آدم سیاسی‌ای نبودم؛ فعالیت سیاسی‌ای نداشتم یک تحصیل‌دار عادی بودم در یک حجره در بازار آهن سیروس. البته خبرهای عامیانه و شفاهی و تبلیغات سیاسی رادیوها را پی‌گیری می‌کردم - «میشه گفت فقط یک کنجکاو سیاسی بودم؛ شیطنت سیاسی داشتم،... اطلاعات سیاسی‌ام آنقدر لنگ می‌زد که فکر می‌کردم منافقین نام گروهی است و مجاهدین نام گروه دیگری...»
در سال‌های آغازین دهه 70، همه جوان‌ها به نوعی‌از طریق روزنامه‌ها و دانشگاه‌ها، علایق و فعالیت‌های اجتماعی داشتند، انور هم می‌گوید: «من هم مثل همه، با روزنامه‌ها و نشریات، به سیاست کشیده شدم البته برداشت‌ سطحی و شعاری از بحث‌ها و اخبار کشور داشتم... هرگز به عمق مباحث توجهی نداشتم».
«یک روز در تابستان 79 که در حجره بودم، یکی از دوستا‌ن‌ام که در همان بازار کار می‌کرد، آمد توی حجره و گفت دستگاه فکس دارید؟ امروز قرارست از خارج برای من فکس بیاید، گفتم آره، ولی توی انبار است. رفتیم انبار. من که کار با دستگاه را خوب نمی‌دانستم.
یک ساعتی بعد، تلفن زنگ خورد و فکسی آمد، صفحه اول فکس که رسید، پر از اخبار و شعارهای تند سیاسی علیه نظام بود - من کنجکاو شدم که ببینم چیست، چون دوست‌ام گفته بود که فکسی‌ای که قرارست بیاید دعوت‌نامه‌ای است از اروپا برای کارکردن. من هم عاشق و شیفته اروپا رفتن بودم. تنها راه خوشبختی را «خارج» می‌دانستم.
دوستم تا متوجه نگاه متعجب من به برگه اول فکس شد، آن را تا کرد و گفت خداحافظ.گفت دیرش شده و زد بیرون. ولی تا او رفت، برگه دوم فکس آمد، نام و شماره تلفن و بخشی دیگر از مطالب سیاسی کذایی درج شده بود. دو سه روز با خودم کلنجار رفتم و عاقبت با شماره تلفن مندرج در فکس، تماس گرفتم. پیش خودم فکر می‌کردم،‌شاید راه رایگانی باشد به اروپا.
اما آن سوی خط، فردی به نام علوی بود در مالموی سوئد - بعدها فهمیدم که او از «سرپل»‌های مجاهدین است. «کم‌کم تماسم با او ادامه یافت، آرزویم را با او در میان گذاشتم که می‌خواهم به اروپا برسم... علوی آرام‌آرام این جو را برای من جا انداخت که از عهده او برمی‌آید که مرا به اروپا برساند؛ در آن سال‌ها چنان بی‌فکر بودم که مثلا کلی مباحث و مطالب تند و افراطی سیاسی را پشت تلفن و با علوی در میان می‌گذاشتم».
سرانجام علوی، انور را راضی می‌کند تا برای یافتن خوشبختی به خارج از کشور برود: «او می‌گفت، جایی برای‌ات کار پیدا کرده‌ام... و اصرار داشت که بعد از چند ماه کارکردن و حقوق گرفتن، کار پناهندگی‌ام هم حل می‌شود و می‌روم اروپا؛ او اصرار داشت که کار خوبی است و با چند ماه کار کردن، می‌توانی پول خوبی به دست بیاوری. من همواره دلیل می‌آوردم که پول حسابی ندارم؛ خانواده مرفهی ندارم که مرا پشتیبانی کنند اما علوی اصرار داشت که با همین کار چند ماهه بارت را می‌بندی و به اروپا می‌رسی و آزاد می‌شوی» انور راضی می‌شود که ایران را ترک کند.
در آن زمان با مادر، پدر، برادر و خواهرش زندگی می‌کرد. پس از مدتی راضی‌شان می‌کند که می‌خواهد برای زیارت به مشهد برود. اما به جای اتوبوس مشهد، در اتوبوس استانبول می‌نشیند و راهی ترکیه می‌شود.
همه کارها با تلفن
«همه کارها و سفارش‌های بین من و علوی از طریق تماس‌های تلفنی یا قرارهایی تنظیم می‌شد که در آنها کسی را نمی‌دیدم، مثلا فقط بسته‌هایی یا مدارکی را از کسی تحویل می‌گرفتم که هیچ ربطی به مجاهدین نداشت» در آن سال‌ها مثل انور، معدود کسان دیگری بودند که به بهای از دست دادن موقعیت‌های یک زندگی آرام و عادی در وطن، در هوای هیجان رویایی در خارج، به سراب اشرف پناه می‌بردند.
انور تعریف می‌کند که «در اتوبوس، با مردی آشنا شدم به نام عباس که با زن، دختربچه‌اش - مینا - به استانبول می‌رفتند. بعدها او را در خروجی اشرف دوباره دیدم، فرزندش را به ایران فرستادند و زن‌اش را هم از وی جدا کرده بودند و به ارتش زنان منتقل کرده بودند».
علوی، سرپل مجاهدین، بارها در گوش انور خوانده بود که با چند ماه کار کردن در اشرف، شهر آزاد مجاهدین، او نه تنها به پول می‌رسد بلکه به یک case سیاسی بدل می‌شود که به آسانی می‌تواند سدهای پناهندگی در غرب را بشکند. از او می‌پرسم، در همه این مدت، تا پیش از رسیدن به ترکیه، از علوی نمی‌پرسیدی که شرایط واقعی زندگی در اشرف چیست و تو باید دقیقا چه کاری انجام دهی؟
می‌گوید: «او در مطالب کلی می‌گفت که در آن جا تنها محدودیت این است که خانواده نداریم و می‌پرسید آیا برای چنین زندگی‌ای آمادگی داری؟ من هم می‌گفتم: بله، چون فکر می‌کردم که وقتی در ایران هم هستم، مجردم، چه فرقی می‌کند که برای چند ماه کارکردن، زن داشته باشم یا نه؛ معنای واقعی حرف‌اش را نمی‌فهمیدم».
مجاهدین پذیرش همین حرف‌های و شروط کلی را در قالب مدارک و اسنادی به تایید متقاضیان کار می‌رسانند؛ به قول انور «چند بار مدارک و اسنادی به دست من رسید که آنها را باید امضا می‌کردم؛ شروط زندگی و کار در اشرف بود. اما چنان سر من سودایی شده بود که اصلا خیال نمی‌کردم پشت این حرف‌های کلی چه خواب‌هایی دیده‌‌اند».
این اسناد کاملا شکل و قیافه یک قرارداد را داشت، گویی سازمان مجاهدین با مشتی جوان جویای کار روبه‌رو بود که برای کار با آنها قرارداد می‌بندد.«خبری از آرمان و ایده و جهان‌بینی چندان در میان نیست. بلکه در یک بوروکراسی پیچیده و امنیتی ما انسان‌ها به عنوان ابزار و پیچ و مهره به دام اشرف وارد می‌شدیم».
راه‌های افتادن به دام
سازمان برای رساندن متقاضیان به اشرف دو راه داشت. چون با سدهای روادید، اقامت و ورود قانونی به ترکیه یا کشورهای دیگر روبه‌رو بود؛ به مساله پیچش امنیتی می‌داد. ‌ راه جدیدی که انور از نخستین کسانی بوده که با آن به اشرف رسیده به این شرح بود: از تهران با اتوبوس تا استانبول، از استانبول تا دوبی، با هواپیما و از دوبی تا ام‌القصر عراق با کشتی.
«در استانبول محمد نامی بود که علوی او را با من مرتبط کرد. رابطه من و محمد هم تلفنی بود. کارهای مرتبط با اسناد و مدارک شخصی و هزینه سفر را محمد و یک زن‌ عرب‌زبان - فاطمه - انجام می‌دادند. اما هیچ یک از آنها را هیچ وقت ندیدم».
«علی آنکارا»
«علی آنکارا، پیرمردی است که رابط سازمان است، یک کاسب محلی است. برخی کالاها و اسناد معرفی مجاهدین را من از او گرفتم. پیرمردی است که بسیاری می‌دانند از وابستگان مجاهدین است. مثلا من فیلم معرفی سازمان مجاهدین و ارتش‌شان را از او تحویل گرفتم» - علی آنکارا، تنها چهره مجاهدین است که تا پیش از ورود به سازمان، انور دیده بود «سرانجام به دوبی رسیدیم و خیلی سریع با کشتی‌ عازم عراق شدم و به«ام‌القصر» رسیدم. به من چند قطعه عکس هم دادند تا به دوبی بیاورم و به کسی تحویل دهم، در این رفت و آمدها، فهمیدم دو ایرانی دیگر، جعفر منصور هم که مجاهدند باید با همین کشتی به عراق بروند اما وقتی برخلاف توصیه‌های امنیتی علوی، در کشتی از آنها پرسیدم شما هم می‌روید اشرف؟ منکر شدند. من هم با احتیاطی مدعی شدم که کارمند وزارت امور خارجه ایرانم و برای انجام یک سری امور به عراق سرکشی می‌کنم - بعدها که آن دو را دیدم، گفتند که چون شک کرده بودند که مامور وزارت اطلاعات هستم، قصد داشتند شبانه و در خواب در کشتی مرا بکشند اما یادم نیست چرا از این ماجرا گذشتند».
«سفارت»؟!
برایم سوال پیش آمد که «در ام‌القصر، چه کسی دنبال‌اش آمد؟» انور می‌گوید: «در گمرکات ام‌القصر، کسی از پشت سر صدای‌ام زد:آقای ساسانی! آشنا شدیم. مرا به رئیس گمرکات ام‌القصر هم معرفی کرد». انور می‌گوید رئیس گمرکات ام‌القصر و بسیاری از مسوولان عراقی(دوره صدام) که در این سفر آنها را دیده بود، با اعضا و نمایندگان مجاهدین روابط حسنه‌ای داشتند.
«بدون هیچ کنترلی، از گمرک گذشتم و با یک ون به بغداد رفتیم، راننده ون عرب بود، به هر ایست بازرسی که می‌رسیدیم می‌گفت: «جماعت الرجوی و بی‌هیچ سین جیمی رد می‌شدیم».
انور را به ساختمانی چهار طبقه در بغداد می‌برند که در ادبیات خیالی مجاهدین «سفارت» خوانده می‌شود. ساختمانی سراسر امنیتی در محله فردوس - در ساختمان کذایی به انور نام استعاری «صادق» اعطا می‌شود. چند نفر دیگر هم مثل انور در ساختمان بودند.
جلسات آشنایی با سازمان و آشنایی سازمان با تازه واردها (به صورت انفرادی) مدام برگزار می‌شود. تو گویی «سفارت»، قرنطینه سازمان در بغداد است که به روایت انور، به شدت از سوی ماموران نظامی و امنیتی عراقی و نیز گماردگان مجاهدین محافظت می‌شود.
انور تعریف می‌کند: «روز دوم حوصله‌ام از جو شدیدا سیاسی و بسته ساختمان سر رفته بود پیش خودم حساب کردم که امروز باید بازی لیگ فوتبال ایران باشد. از یک مسوول پرسیدم این جا تلویزیون نیست که از شبکه 3 فوتبال ببینم.» با اخم جواب داد: نه ما با فضاهای داخلی مرز داریم.
سعی کرد عصبانیت‌اش را پشت لبخندی مصنوعی مخفی کند. مسوولان به صورت مخفی و نه آشکار و واضح، تلاش‌ می‌کردند که مبادا کسی در اتاقی از اتاق‌های ساختمان با یکی دیگر از داوطلبان همنشین شود و از مسائل خودشان با هم حرف بزنند. تمام ساختمان به دوربین مجهز بود و هر گونه حرکتی زیر نظر بود».
«غروب غم‌انگیز اشرف»
«غروب‌های اشرف خیلی غم‌انگیز است» انور این را می‌گوید و به یاد لحظه‌ای می‌افتد که پس از شش روز از «سفارت»(؟) به اشرف منتقل می‌شود. «ماشین برای مدتی جلوی در اشرف متوقف بود تا کارهای ورودی انجام شود. غروب و خستگی راه تازه من سودایی را به یاد خانواده و غم دوری انداخت. تمام غم‌های عالم یک‌هو ریخت به دلم.
از پشت در میله‌ای و مشبک اشرف به انتهای خیابان اصلی و خلوت اشرف خیره شدم، از آن جا تا میدان منشور دیده می‌شد. پیش خودم فکر کردم که چرا این جا هستم؟‌تازه داشتم درک می‌کردم که چه راه پردردسر و نامعلومی جلوی رویم است.
پس از ساعتی وارد اشرف شدیم، در اتاقی، همه لباس‌ها را کندیم - همه وسایل و همه دلبستگی‌های مادی را گرفتند و لباس جدیدی دادند که یونیفورم نظامی سازمان بود .ما را به خوابگاهی بردند که به «ورودی» تعلق داشت». «ورودی» اشرف مطابق شنیده‌ها، به خودی خود یک قرنطینه تازه است. تبلیغات سیاسی و عقیدتی در آن جا ادامه می‌یابد «فهیمه اروانی، مسوول اول وقت سازمان در اشرف» برای ما سخنرانی کرد.
فهیمه اروانی، همسر برادر ابریشمچی بود. مسوول بخش ورودی، هم مثل همه جاهای دیگر،‌ یک زن بود؛ زهرا نوری. آیدین، مرد ترک تباری بود که در انگلستان بزرگ شده بود و به همراه مجید شکوهی که زبان فرانسوی می‌دانست از دستیاران نوری بودند. این دو تن به شدت برای آماده کردن ذهن و روح ساکنان ورودی انرژی صرف می‌کردند تا آنها را به پرنسیب‌های سازمانی مطلع کنند - اما همین آیدین، با آن همه کبکه و دبدبه ایدئولوژیک و پنهان شدن پشت این ژست که همسرش در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) کشته شده، در سال 83، از یکی از مقرهای اروپایی سازمان، پول هنگفتی دزدید و فرار کرد».
در جلسه‌ای که به ظاهر، آیین ورود به اشرف به شمار می‌رود، «فهیمه اروانی، در اتاقی روبه‌روی من نشسته بود. پرسید آقا صادق! آماده‌ای که به صف آزادی بپیوندی؟ با بغض و دلتنگی، صادقانه گفتم «نه» بیشتر دوست دارم برگردم.
اروانی به شدت عصبی شد، فریاد زد - آخرش به سرعت پا شد و روی تخته وایت‌برد پشت سرش نوشت: «یا تو برای پیوستن به ما آمدی که به اشرف وارد می‌شوی یا می‌خواهی بروی که معلوم می‌شه مامور وزارت اطلاعات هستی؛ حتما هم می‌دانی با اطلاعاتی‌ها چه معامله‌ای می‌کنیم، دست‌اش را شبیه به چاقو دوسه‌بار زیر گردنش کشید که یعنی کشته می‌شوی.
با کلی خواهش و پادرمیانی‌های ساختگی، آیدین مرا پس از چند روز راضی کرد باز با اروانی دیدار کنم، این بار مصمم‌تر گفتم می‌خواهم بروم ایران. اروانی از کیف روی میزش، برگه‌ای در آورد که «قرارداد خروج» از اشرف بود.
در نامه خروج از اشرف، فرد باید می‌پذیرفت که دو سال در خروجی اشرف اجبارا ساکن باشد. اعتراض کردم که چرا دو سال؟ مگه چه کار کردم؟ اروانی گفت: باید اطلاعاتت پاک شود، گفتم که من هنوز به جایی وارد نشده‌ام که اطلاعات داشته باشم، اروانی غرید که همین مقدار هم که تا حالا فهمیدی و در جریان هستی، زیاده».
انور شش ماهی در خروجی اقامت می‌کند - «پیش خودم فکر می‌کردم دو سال هم دو ساله، در چشم به هم‌زدنی تمام می‌شود، بهتر از این است که عمرم در اشرف تمام شود و بمیرم»- انور شروع می‌کند به زبان یاد گرفتن ورزش کردن و.... .«برنامه را طوری چیده بودم که تا شب هیچ وقتی برای افسردگی و پژمردگی نماند»، مجید شکوهی که مسوول خروجی شده بود، در همه این مدت روی ذهن من کار می‌کرد که به نفع‌ام است که به اشرف وارد شوم.
برای این‌که زیر فشار طاقت‌فرسایی قرار بگیرم، پس از مدتی به کارهای اجباری هم مرا واداشتند: از صبح تا شب باید روی تجهیزات و خودروهای جنگی متعلق به جنگ جهانی دوم کار می‌کردم، تعمیر و نظافت‌شان می‌کردم.
فشار کارها، تبلیغات و حرف‌های شکوهی و گاهی زهرا نوری (که مدام از بخش ورودی، «به خاطر اقناع من» به بخش خروجی سر می‌زد)روی ذهن و بدن من چنان بود که فقط برای راحت شدن از این شکنجه روحی و جسمی، پس از شش ماه حاضر شدم که فرم پذیرش اشرف را پر کنم. انور، معتقد است یکی از بدترین دوره‌های زندگی‌اش، زندگی در برزخ خروجی اشرف بوده است: «همه همدوره‌های‌ام شش ماه قبل به فرآیند پذیرش تن داده و رفته بودند، مدت‌ها من آن‌جا در یک اتاق تک و تنها بودم، در واقع یک انفرادی بزرگ بود با اعمال شاقه.
گاهی حتی فرصت و اجازه قدم زدن آزاد و هوا خوری هم نداشتم». انور، علاقه‌ زیادی به دیدن فوتبال از شبکه 3 ایران داشته، می‌گوید: «خیلی مخفیانه از ماه دوم یا سوم بود که با تکه‌ای سیم و سیخ و آلومینیوم، توانستم با تلویزیون مداربسته و متصل به ویدئوی اتاق‌ام، برنامه‌های شبکه 3 و 1 را گرچه با برفک ببینم... پس از چند هفته فهمیدند و تلویزیون را بردند؛ از تلویزیون فقط فیلم‌های تبلیغی سیاسی و رژه‌های نظامی ارتش مجاهدین را برای‌ام پخش می‌کردند».
سرانجام، در اشرف
برای این که بین کارهای انور با سایر هم‌دوره‌ای‌های‌اش، فاصله نیفتد، او را به همان مراحلی وارد می‌کنند که هم‌دوره‌ای‌‌های‌اش از شش ماه پیش آنها را شروع کرده بودند. انور تعریف می‌کند، همه اعضای اشرف عضو ارتش مجاهدین هستند.
از 6 ارتش، 2 ارتش به زنان تعلق دارد، ارتش چهارم هم،ارتش هنر و فرهنگ است. «من ارتش چهارم را برگزیدم به تیپ شادی پیوستم. در آن تیپ به نمایش‌نامه‌نویسی مشغول شدم. از صفر شروع کردم.
بعدها نمایش‌هایی مثل شهر قصه یا شهر فرنگ را در سطحی عادی اجرا کردم. چند برنامه هم در تلویزیون سازمان داشتم». ‌ می‌گوید « استودیوها همه در پاریس‌اند جز یکی دو استودیو که جز بلندپایه‌ترین اعضای سیاسی سازمان، هیچ‌کس نمی‌توانست به آنها وارد شود.
البته قبل از جنگ آمریکا - صدام، چنین استودیویی در کار نبود، بعدها که سوله‌های مهمات خالی شدند و اسلحه‌ها به آمریکایی‌ها تحویل داده شد، یکی از سوله‌ها به استودیوی تلویزیونی تبدیل شد. هرگز در اشرف اجازه خلاقیتی و خبرسازی داده نمی‌شود بلکه همه برنامه‌های خبری - تحیلی در پاریس تولید می‌شود، جز یک برنامه که به تقلید از خبر ساعت 14 ایران دکورسازی شده و در همان سوله اشرف آماده و پخش می‌شود».
چرا امروز اشرف به این حال و روز افتاده است؟
سازمان درباره اشرف دو اشتباه کرده است، یکی این که اسرای بریده ایران در جنگ تحمیلی را از اردوگاه‌های اسرا به اشرف آورده بودند - این دسته از ساکنان اشرف فقط قصد داشتند از زیربار فضای اسارت فرار کنند و اصلا امور عقیدتی و سیاسی برای‌شان اهمیت نداشت.
«اشتباه دوم واردکردن امثال من بود. ما دنبال کار و زندگی بهتر می‌گشتیم و به صورت کاریابی ما را به دام اشرف مبتلا کردند. امثال من هرگز به اشرف همچون یک آرمان شهر یا محل مبارزه نگاه نمی‌کردند».
انور می‌گوید فکر و ذهنش در فضای سال 79- 80، freeze شده بود. گویی تاریخ برای‌ام متوقف شده بود. اصلا باور نمی‌کردم که زمان جلو می‌رود. خیال می‌کردم هر وقت به ایران برگردم همان خرابه سرکوچه هست و بچه‌های محل در آن گل کوچیک بازی می‌کنند... یعنی فکر نمی‌کردم که در محله ما کلی تغییر عمرانی رخ داده، آن خرابه به یک برج بلند و بالا بدل شده یا چیزهای دیگر...» تبلیغات مجاهدین در اشرف، می‌کوشد فکرها را یک‌سره به مسائل داخل اشرف معطوف کند.
تبلیغات داخل اشرف تلاش دارد بگوید که دنیا در اشرف به پایان می‌رسد و ایده جامعه بی‌طبقه در آنجا به ثمر رسیده است. انور در برابر این سوال که واقعا آنجا تفاوت‌های گروهی به زور هم شده رفع می‌شود؟ فریاد می‌زند که «نه بابا!» و ادامه می‌دهد که «حداقل من می‌توانم سه طبقه را بر شمارم: طبقه اول زنان که همه مصادر را پس از انقلاب ایدئولوژیک، مصادره کرده‌اند؛ طبقه دوم میلشیاست؛ یعنی جوان‌هایی که از اشرف به اروپا رفته بودند.
آنها از کلی مواهب بهره‌مندند؛ صبح تا شب زبان یاد می‌گیرند، پیانو می‌زنند، درس می‌خوانند و... . طبقه آخر هم فعله‌ها و عمله‌هایی هستند که شامل بسیاری از اعضای سازمان یا هواداران‌شان است که به اشرف پیوسته‌اند، یا امثال من که با بهانه‌ها و نقشه‌های پیچیده به اشرف کشیده شده‌اند - اینها مدام مشغول کارند».
انور می‌گوید: «اتفاقا جذب‌های بعدی هم باید در طبقه سوم اتفاق می‌افتاد و از طریق اعضای همین طبقه؛ مثلا با نزدیکان یا دوستان دختر و پسر ساکنان عمله اشرف تماس می‌گرفتند و از جانب وی اعلام می‌کردند که اوضاع خیلی خوبه و بد نیست که شما هم به اشرف بیایید. حتی گاهی به همین طریق یک آدم بدبخت دیگر را به دام می‌انداختند».
به‌طور کلی برای لحظه‌لحظه اعضای ارتش سازمان برنامه‌ریزی شده است؛ از چهار صبح تا 10 شب که به زور به خواب می‌روی. انور می‌گوید: «روح و روان‌ات هم از طریق مراسم مسخره و دردآوری مثل عملیات جاری یا غسل‌های هفتگی کنترل می‌شد، پنج‌شنبه‌شب به پنج‌شنبه شب، باید هر فکر جنسی که در طول هفته به ذهن‌ات آمده بود، دقیقا می‌نوشتی و در جمع هم دوره‌ای‌هایت می‌خواندی - تا پاک شوی - چون مطابق انقلاب ایدئولوژیک، باید هر نوع فکر و ذکر زن و بچه را طلاق می‌دادی و نه فقط زن و نامزد که حتی پدر و مادر و برادر و خواهر و فامیل را از ذهن‌ات دور می‌کردی».
هر شب هم مطابق یک فرم خاص و پیش‌بینی شده، اعضای سازمان در مراسمی تحت عنوان «عملیات جاری» شرکت می‌کنند. در این فرم‌ها، آنها همه رفتارهای بد و افکار نامناسب‌شان را ثبت می‌کنند - مثلا درگیری‌ها و دلخوری‌های روزانه‌شان را - سپس در جمع‌های معین، برای هم می‌خوانند تا به شدت از سوی دیگران نقد شوند، چرا که هر کار نامناسب و تفکر غلطی، ظلم به رهبری سازمان است. این اسناد مدام به روز می‌شوند و پس از مدتی معین به مسوولان تحویل می‌شوند تا در سابقه فرد نگهداری شود.
وقتی آمریکایی‌ها آمدند
وقتی در بهمن 81، آمریکایی‌ها وارد اشرف شدند و ارتش را خلع‌سلاح کردند، رویه‌های تبلیغی عوض شد. انور یادش می‌آید: «در تمام سال‌ها، موسیقی که از بلندگوهای اشرف پخش می‌شد یا در تلویزیون داخل اشرف نمود داشت، موسیقی‌های شعاری و خسته‌کننده‌ای بود که حتی ما بسیاری‌شان را ازبر بودیم.
اما برای این که در نظر آمریکایی‌ها فضای اشرف را شاد نشان دهند، ترانه‌های لوس‌آنجلسی پخش می‌کردند. به این طریق همچنین می‌خواستند دل کسانی را نرم کنند که با ورود آمریکایی‌ها «هوایی» شده بودند».
آمریکایی‌ها به‌طور کامل اختیار اشرف را در دست گرفتند، با همه ساکنان مصاحبه کردند و کارت هویت (ID) صادر شد. «صبح‌ها که گروه‌های سرباز آمریکایی، دسته‌جمعی برای ورزش و دویدن به محوطه‌های مختلف می‌آمدند،‌ بسیاری از بچه‌های جسور می‌پریدند داخل صف آمریکایی‌ها و آنها می‌بردند‌شان به آسایشگاه‌های خودشان؛ فی‌الواقع راحت و آزاد می‌شدند، آمریکایی‌ها هم سریعا آنها را به بیرون از اشرف منتقل، و به نهادهای بین‌المللی تسلیم می‌کردند».
مسوولان سازمان با دیدن چنین اتفاقاتی، شروع می‌کنند به جداسازی‌های مصلحتی. «بچه‌هایی را که اسمشان را «سست» گذاشته بودند به قرارگاه 8 منتقل کردند تا با رفتارشان دیگران را هم به جداشدن و فرار واندارند».
«سست‌»‌ها همان‌ها بودند که در مصاحبه از وضع‌شان ابراز نارضایتی کرده، و خواستار خروج شده بودند. از 3500 ساکن اشرف، بیش از 300 نفری از همان مصاحبه‌های اولیه، لقب «سست» می‌گیرند و تقاضای خروج می‌کنند از این میان، زن‌ها که رتبه‌های ارشد دارند و مخاطب اصلی ایدئولوژی اشرف‌اند، کمتر به خروج مایل بودند.
«مسوولان و دستگاه‌های تبلیغی از ترس بالا گرفتن موج خروج، شروع کردند به جوسازی علیه آمریکایی‌ها، با این بیان که آمریکایی‌ها چون سازمان را مدافع صدام می‌دانند، هر عضوی از ارتش مجاهدین که به دست آورند به زندان می‌برند یا به احزاب شیعه مخالف اشرف تحویل می‌دهند - در زندان‌های‌شان هم حتما شکنجه می‌کنند - اخبار ابوغریب به شدت بزرگ‌نمایی می‌شد و برخی شکنجه‌شدگان ایرانی قلمداد می‌شدند».
زنگ آخر می‌بینمت
«روز آخر که از در خروجی اشرف بیرون می‌زدم، «نعمت» از کادرهای قدیمی سازمان و ساکنان سرشناس اشرف جلوی مرا گرفت و گفت: اسمت چی بود؟ دفترچه‌اش را در آورده بود که اسمم را یادداشت کند: با لبخندی سرتکان دادم و گفتم «انور ساسانی» - انتظار داشت نام سازمانی‌ام - صادق - را اول ذکر کنم اما باز بلند‌تر گفتم «انورِ... ساسانی». اسمم را نوشت و گفت هم‌دیگر را می‌بینیم. خندیدم و گفتم ان‌شاء‌الله».
ما خواستار آن شدیم که به ایران برگردیم. آمریکایی‌ها ما را تا مرز قصرشیرین اسکورت کردند و من پس از دورانی طولانی بوی ایران را شنیدم. دوسه روزی در کمپ کردان بودیم ولی حتی یک بار هم مورد هجمه و برخوردهای منفی قرار نگرفتیم».
انور می‌گوید حتی کیف جیبی‌اش را در کردان کرج هم نگشته‌اند - «من از اشرف هیچ عایدی نداشتم. مثلا برای کار مرا بردند اما 500 دلار از جیب خودم به آمریکایی‌ها دادم تا کارهای‌ام انجام شود - حتی همان یک دست لباس ساده خودمان را پس گرفتیم. این عاقبت سفر من بود برای کاریابی». سر در اشرف نوشته: «فدا-صداقت»؛ یعنی فداشدن در راه سازمان و صداقت داشتن، دو خصلت اعضای اشرف است ولی سرنوشت انور و حداقل 400 و 500 نفر دیگر از ساکنان اشرف، معیاری است برای راستی‌آزمایی.
انور می‌گوید «یکی از بندهای منشور که این اواخر اضافه شد: بند(ص) یا همان بند «صبر». اضافه‌کردن این بند برای آن بود که توجیه کنند اگر سازمان به هدف سرنگونی نرسیده ایرادی ندارد، لازم است در راه سازمان صبر کنیم.
«هر اتفاقی بیرون می‌افتاد، یک بند توجیه‌کننده به بندهای منشور اضافه می‌شد تا کسی به فکر این نیفتد که اوضاع به‌هم ریخته است و توجیهی برای ادامه مبارزه خیالی وجود ندارد» چهره‌هایی که بر دوش ساکنان فریب خورده اشرف سوارند، همچون منوچهر هزارخانی، تز می‌دهند که حتما باید اشرف با نیروهای‌اش حفظ شود. انور معتقد است «این خودفروخته‌های ظاهرا روشن فکر، خودشان که هیچ، حتی حاضر نیستند نزدیکان‌شان هم چند روز فضای اشرف را تحمل کنند».
انسان‌هایی که از اشرف بریدند در این چند سال در تبلیغات ایدئولوژیک و رسمی اشرف، مارک‌هایی چون «بریده؛ لواط‌کار؛ شرابخواره» نصیب‌شان می‌شود. انور یادش می‌آید که دو نفر از بچه‌هایی که مدتی در ماه ششم حضور اولیه‌اش در خروجی، به آنجا منتقل شدند، همچون او تهرانی بودند، «یکی بچه 13 آبان بود و دیگری راه‌آهن، بعدها شنیدم آنها را به لب مرز منتقل کرده بودند تا به ایران بیایند. اما از پشت هدف گلوله قرارشان دادند و کشتندشان» در همان روزهای خروجی شخصی به نام سلطانی و چند باری هم مخبری از مسوولان پذیرش اشرف او را هم تهدید کرده بودند که «می‌کشیمت» و 40 نفری را در بازداشت‌گاه اشرف کشته بودند که در روستای کنار اشرف - روستای بوسعید - که قبرستان اشرف است دفن می‌شدند اما برای این‌که این آدم‌کشی‌ها یا خودکشی جلوه کند یا آثار جراحت‌ها، مخدوش شود، در قبرها آهک می‌ریختند.
انور این خاطرات سیاه را تعریف می‌کند و خدا را شکر می‌کند که حالا زنده است تا بتواند پشت همان دری که در غروبی هول‌انگیز به داخل‌اش هل داده شده بود، «هر چند وقت یکبار، همراه برخی خانواده‌های ساکنان اشرف،‌ به هر وسیله از دوستان دیروزش بخواهد به اسارت و حقارت پایان دهند و از آن جهنم بیرون بیایند».
اشرف چه می‌شود؟
از انور می‌پرسم، عاقبت اشرف چه می‌شود؟ چرا سازمان مجاهدین راضی نمی‌شود از زمین‌های غصبی خارج شود و مثلا به غرب برود؟ انور می‌گوید: «چون همه چیز از هم می‌پاشد، آنها می‌خواهند برای توجیه اعضای اشرف ژست مبارزه مسلحانه بگیرند و برای بخشی از سمپات‌های پول‌دار اروپا مایه جذابیت باشند.
نباید این دو چهره تبلیغی را از دست ندهند اگر اشرف را رها کنند، دیگر توجیهی برای سوءاستفاده‌های عاطفی و تبلیغی در اروپا و غرب ندارند؛ اعضای اشرف هم باید با دیدن دنیای خارج مطمئنا متحول می‌شوند و سازمانی باقی نمی‌ماند چون اشرف قلب ایدئولوژیک مجاهدین است.
انور می‌گوید، «یکی از بچه‌هایی که همراه من به ایران آمد، در همان روز ‌های اول در سفری با قطار، چند نفر را می‌بیند که موبایل دست‌شان است، فکر می‌کند همه رتبه امنیتی دارند و مراقب او هستند.
چون امکان ندارد این همه آدم موبایل داشته باشند، ترس برش می‌دارد ولی می‌فهمد که این‌ها در ایران همه حق دارند تلفن داشته باشند و با هم در ارتباط باشند در اشرف از موبایل و حتی‌نامه و فکس خبری نیست، ارتباطی نیست» حالا انور مطمئن است که رویارویی ساکنان فریب خورده اشرف با مقوله ارتباطات همه سازوکارهای ایدئولوژیک و رعب‌آور را در ذهن‌شان فرو می‌پاشاند. «کاش همه‌شان حالا در ایران کنار ما بودند!»

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

جان و عمر سه هزار نفر از گروگان های کمپ اشرف و لیبرتی بازیچه خودخواهی های مریم رجوی(ابریشمچی)




امروز در خبرها یک خبر تکراری که بارها و بارها در اخبار آمده بود دوباره تکرار شد اعضای سازمان مجاهدین اخبرای مبنی بر درگیر شدن اعضای سازمان با نیروهای نوری المالکی مزدور و زخمی شاید هم کشته شدن عده ای از اعضای سازمان را ذکر کردند امروز قصد داریم به برسی مساله اشرف بپردازیم.
بر اساس هیچ قانونی(( حتی اگر مجاهدین امضای چند میلیون از مردم عراق را هم گرفته باشند که دروغی بیش نیست و ملت عراق بدلیل کشتار و سرکوبشان توسط این سازمان از تمامی اعضای این سازمان متنفرند))سازمان مجاهدین خلق بعنوان یک میلیشیای خارجی حق ماندن در عراق را ندارند و تنها به دلیل پشتیبانی صدام در گذشته و آمریکا و اسرائیل در این روزها بدلیل استفاده از این سازمان به عنوان مثلا ابزار فشار بر جکومت ایران تا حد ممکن سعی در نگه داشتن اعضای سازمان در عراق را دارند و حتی تخلیه کمپ اشرف نیمه کاره مانده است.در حالی که دیگر این سازمان تمام کارایی خود در برابر حکومت ایران را از دست داده زیرا دیگر جوانان جذب این سازمان نمی شوند و سی سال از زمانی که بیشتر اعضای آن در سن 20-30 سال وارد آن شده اند گذشته است. 
زندانیان کمپ اشرف در ابتدا چوب ندانم کاری خود را می خورند زیرا عده ای از آنان بدلیل داشتن ایدئولوژی کور اسلام کومونیستی جذب این سازمان شده اند و بیشتر اعضای آن جوانی و عمرشان بخاطر دیدن عکس مار روی دیوار بطرف سازمان جذب شده اند عده بسیار اندکی نیز از روی ناچاری و در خطر بودن جانشان.
سازمان مجاهدین خلق برای جذب اعضا از کثیف ترین شیوه های ممکن استفاده می کرد رادیو مجاهد بطور مداوم می گفت سربازی در ارتش مقاومت 18 ماه است((به جای دوسال آن زمان ایران))و تبلیغات دروغین مجاهدین و وعده و وعیدهای آنها انسان های بسیاری را فریب داد. یا عده زیادی را نیز ندانسته وارد باتلاق اشرف کردند و حتی ممکن است تعداد افرادی بوده باشند که بعد از ورود به اردوگاه متوجه شده باشند که به اردوگاه اشرف وارد شده اند شاید عده ای را نیز دزدیده و به زور در آنجا زندانی کرده باشند.
در هر حال بسیاری از افرادی که جذب کمپ اشرف شدند جوانانی بودند که فریب تبلیغات مجاهدین را خوردند رادیوی مجاهد آنها را از روستاهای ایران جذب زندان اشرف کرد.
در مرحله دوم نیز مغز شویی بطور گسترده در زندان اشرف انجام می شد رسانه ها به تلوزیون مزخرف مجاهدین و روزنامه مجاهد محدود می شد حتی به جز افرادی که از اروپا مسئول تبلیغاتی مجاهدین در اینترنت هستند فرد دیگری حق وصل شدن به اینترنت را نداشت وقتی که خانواده های زندانیان اشراف با مجوز دولت ایران به ملاقات آنها می آمدند آنها را وادار می کردند به خانواده های خود ناسزا بگویند و ….
انسان های بسیاری نیز توانستند از گرداب اشرف بگریزند و خود را به ایران یا اروپا برسانند که برخلاف تبلیغات مجاهدین حاکمیت ایران برخورد شدیدی با مجاهدین فراری نداشت و بیشتر فراریان توانستند در داخل ایران به زندگی عادی باز گردند.اما عده ای که نمی توانستند فرار کنند به بدترین نحو مجازات یا شکنجه می شدند بدترین نوع شکنجه در زندان های مجاهدین جریان داشت.
اکنون 20 سال از زمان آنکه جوان بیست ساله ای که فریب رجوی را خورد و وارد سازمان جهنمی شد گذشته این جوان سالهای میانی عمر خود را سپری کرده نه به دانشگاه رفته نه ازدواج کرده بیست سال از جوانی اش در کمپ اشرف نابود شده است در حالی که ممکن است دوست همان جوان در ایران صاحب زن و فرزند و زندگی باشد زنان این سازمان ر فته رفته از حالت زن بودن خارج شده اند و بدلیل ترشح هرمون های مردانه چهره مردان را به خود گرفته اند حتی عده ای از آنها در حال در آوردن سیبیل هستند دخترکان زیبایی که شاید اگر فریب رجوی را نمی خوردند امروز در ایران نقش مادر مهربان برای فرزندان و یک همسر خوب برای مردی که دوستشان داشت را بازی می کردند نقشی که نظام طبیعت برای آنها به رقم زده است نه آموزش چریکی در صحراهای عراق یا شاید هم مورد تجاوز قرار گرفتن توسط مسعود رجوی و اعضای حزب بعث.
حتی این زنان و مردان 40 ساله نیز 20 سال بیشتر از سن خود را نشان می دهند ممکن است امروز پدر مادر ویا عزیزان آنها در ایران فوت شده باشد.
نتیجه گیری این است که اگر امروز در های کمپ اشرف یا لیبرتی باز شود شاید حتی یک نفر از مجاهدین هم آنجا نمانند و تمامی 3000 نفر گروگان کادر رهبری مجاهدین و ایلات متحده و کادر رهبری مجاهدین محسوب می شوند و باید بین افرادی از مجاهدین که در سرکوب شیعیان عراق و کردها و عملیات جاسوسی در زمان جنگ شرکت نداشته اند با کادر رهبری مجاهدین تفاوت گذاشت و تلاش ها برای آزادی گروگان ها را به ثمر رساند.

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

از وبلاگ‌های دیگر - مجاهدین با خلق یا مجاهدین علیه خلق؟



عصر امروز




شایان مظفری: همیشه معتقد بوده ام در مبارزه نباید جبهه خودی را تضعیف کرد. در بین دوستان و آشنایان هرگاه بحث از انتقاد و دعوا در میان مخالفین نظام دیکتاتور آخوندی در می گیرد تقاضا می کنم سکوت اختیار شود تا خللی در امر مبارزه بر ضد این نظام منحوس پیش نیاید. بحث ها و دعوا را بنا بر مصلحت مبارزات تا به بعد از پیروزی به تعویق بیندازیم. اما در این میان همواره یکی از گروه ها باعث آزار روند اتحاد است. این گروه خود را از دیگر مبارزین جدا می داند و به هیچ عنوان در جهت اتحاد گروه های متفاوت حرکت نمی کند. این گروه همواره خود را بر حق می داند و در صورتی که مطلبی بر خلاف عقاید خود ببیند گوینده را به ارتباط با نظام جمهوری اسلامی متهم می کند! مهندس میر حسین موسوی، و شاهزاده پهلوی نیز از جمله افرادی هستند که از طرف این گروه به این ارتباط متهم شده اند!
با عرض پوزش از چند دوست مجاهدی که دارم اما مجبورم به مطالبی اشاره کنم تا یادآوری باشد برای ایشان. البته می دانم که با این کار به همکاری با نظام دیکتاتور آخوندی متهم خواهم شد، اما شماتت گنندگان بدانند، می نویسم برای آزادی وطنم نه آسایش تنم. اشکالی ندارد تهمت همکاری با جمهوری آخوندی شرف دارد به برادر کشی! بله برادر کشی...عزیزان طرف دار مکتب مجاهدین، دهه 60 را یادشان نیست....یعنی به نفعشان نیست که به یاد داشته باشند! چرا؟ چون دهه 60 دهه ترور بود! دهه ترور مردمی که درگیر جنگ بودند! به خوب بودن یا بد بودن جنگ کاری ندارم... اما هرچه که باشد ایران دچار بحران بود، بحرانی که ناموس مملکت دچار آن بود... اما در این میان گروهی سرخورده بودند از نادیده گرفته شدن! آنها وضعیت را تاب نیاوردند و شروع کردند به قتل عام مردمی که در بحران بودند. می کشتند هر که را دستشان می آمد. زن خانه دار را به گلوله می بستند، نارنجک در مغازه ها می انداختند، شاهرگ جوانان را می زدند فقط و فقط برای اینکه ثابت کنند هستند و نظرشان باید مورد توجه گرفته شود. در ادبیات بین الملل به این افراد تروریست می گویند نه مبارز. مبارز شخصی است که اگر هم آدم می کشد به صورت هدفمند از میان دشمنان درجه یک است، اما مجاهدین چه کردند! آخر با زن خانه دار چه کار داشتید!؟ دختر دانشجو؟! پسر محصل!؟ این کجا مبارزه است؟ به هیچ وجه با جنگ، دموکراسی پدید نمی آید! این تروریست ها در آن سال ها به تدریج بازداشت شدند و از آنجا که به آنها قول داده شد در صورت ابراز پشیمانی از اتهام مفسد فی الارضی صرف نظر می شود، قبول کردند تا دیگر پیرو این مکتب نباشند. همه توبه کردند و خود را فریب خوردگان مکتب رجویت نامیدند. احکام اعدام لغو شد و این آدم کش های به ظاهر پشیمان مشغول سپری کردن دوران محکومیت خود تا آزادی از زندان شدند. اما به یکباره با انتشار خبر آغاز عملیات مرصاد با همکاری صدامِ خونخوار، این افراد پرده از چهره ی گرگین و پلید خود برداشتند. در تاریخ ثبت شده است، تنها با رجوع به گذشته به راحتی می توانید این مطلب را بیابید که با انتشار آغاز عملیات مرصاد زندان های مجاهدین به لرزه در آمد، میله های زندان را با غضب چنگ زدند، فریاد برآوردند، زندانبان ها را به قتل رساندند، برای چه؟ برای اینکه دوباره آزاد شوند تا مردم را بکشند! همان ها که مردم بی گناه را کشته بودند! بازداشت شده بودند! توبه کرده بودند تا دیگر نکشند! اما کشتند! خلف وعده کردند در نتیجه حکم اعدامشان نیز بازگشت...کسانی که ترور کرده بودند به سزای اعمالشان رسیدند. اما مجاهدین یا بهتر بگویم "قاتلین مردم" جرم خود را نادیده گرفتند و کشتن مردم را مجاز دانستند. چون قدرت می خواستند...تشنه قدرت بودند. انسان کشتند و به سزای عملشان رسیدند.
اما امروز همان قاتلان تاریخ را تحریف کرده اند و خانواده افرادی را که کشته اند احمق فرض کرده اند.
سوالی از این افراد می پرسم! چند نفر را ترور کردید!؟ 3000 نفر ؟ باشد به فرض که این 3000 نفر فقط خانواده های 4 نفره بوده باشد، شما 12000 نفر را داغدار کردید. بگذریم از اقوام درجه یک و دوستان و آشنایانشان. جواب آنها را چه می دهید؟ با وقاحت تمام قد علم کرده اید تا خود را قربانیان سال 67 معرفی کنید؟ یعنی بی گناه بودید؟ ما احمقیم؟ ترور کرده اید، مردم را کشته اید... حالا می خواهید خود را محق جلوه بدهید تا قدرت را در دست بگیرید؟ زهی خیال باطل.
جالب و البته تعجب برانگیز است مجاهدین مستند تهیه کرده اند که آنها را به ناحق کشته اند! آیا کسی باور می کند؟ معلوم است که اینطور نیست!
در ویدئو هایی که از کمپ اشرف منتشر شده مجاهدین جلوی فنس ها به نیرو های امنیتی سنگ می اندازند، با چاقو به مردم حمله می کنند تا تشنج ایجاد شود. آنگاه که طرف را تحریک کردند دوربین را روشن می کنند سپس دوستان خود را جلو دوربین می اندازند، کشته می گیرند تا بگویند مظلومند. که این خلاف واقعیت است. شما می دانید، خودشان هم می دانند که خونخوارند!
کسی احمق است که دیگران را احمق فرض می کند...
در پایان یادآور می شوم در شرایط فعلی باید از هرگونه انشقاق در میان مبارزین علیه دولت ظالم اسلامی ایران پرهیز کرد ولی به یاد داشته باشیم گروه های تروریست مانند مجاهدین را نباید در میان خود بپذیریم چرا که دولت آینده ایران باید عاری از هرگونه خشونت و بی عقلی باشد. دولتی که برپایه انسانیت استوار است و هیچ خشونتی بر علیه مردم عادی نباید صورت گیرد.
با تشکر
مرگ بر دیکتاتور...